گذشته یعنی آنچه نیست اما روزی بود. گذشته یعنی یادگاری ، یعنی آنچه هست از کسی یا چیزی که نیست اما... روزی بود.
گذشته یعنی روزهایی که خیلی کوچک بودی یعنی روز های اوج تو و بعد ... افتادن. قانون فواره.
چرا؟
سئوال بزرگ آفرینش انسان؟؟؟؟چرا باید بیفتد آنکه یا آنچه د ر بالاست؟؟؟ جاذبه ؟؟؟!!!!!
آیا صرف آنکه ممکن است فراموش کند آفریده شده و نباید خداوندش را فراموش کند؟؟؟بگذارید یک چیزی را بگویم.
در همین ابتدا اعتراف میکنم.
من با صدای بلند اعتراف می کنم : من مخلوقٍ خالق بزرگی هستم که یکی یکدانه است . تنها او را عاشقانه می پرستم. من بسیار کوچکم . او بسیار بزرگ. من ناتوانم و او بسیار توانا. من هرگز فراموش نمی کنم. من فرامو ش نمی کنم....
من هرگز نمی خواهم با قانون فواره امتحان شوم. تحمل افتادن از ارتفاع ،جانی تازه می خواهد و من آن را ندارم...
خدای یکی یکدانه ام !
امکان دیدن خودم را از خودم نگیر!!!!
تمام آنچه در ذهن ناقص مخلوق می گذ رد یادگاری از گذشته و برای آینده ای مبهم است.
د قیقا نمی دانم چه می گویم فقط کلمات موهومی که در ذ هنم می گذ رد حتی قانونهای متضاد را می نویسم پس فقط بخوان!!!
همیشه همه چیز آنطور که ما می خواهیم پیش نمی رود ،گاهی بین احساسات آدمیزاد یک نقطه مانع است، گاهی در افکار پوچ یک فکر پر کنتراست را بر هم میزند.
گاهی در مسیر زند گی ،یک انسان تمام تو را بر هم میزند و ...دیگر هیچ.
تضاد همیشه جذابیت لحظه را به تو می بخشد و به تو می فهماند آنچه اکنون وجود دارد آنقدر مهم و با ارزش است که یک نیروی مقاومت مانع بروز می شود.
بالاخره با این مقاومت ها می فهمم که وجود دارم و زاده توهمات دنیایم نیستم .
گاهی...لعنت بر این گاهی ها که اگر خوشی باشند کم هستند و اگر ناخوشی کمشان هم عذاب مضاعف است.
وجود دارم و میدانم. خدا را شکر. همین یک چیز را باور دارم.اما اینکه چه احساسی دارم چگونه ام یا هزار سوال درد بی درمان دیگر ، نمی دانم. احساس می کنم وجودم مثل یک د فتر هزار برگ شده ،لایه لایه، من کدامین لایه جا خوش کرده ام؟ عجب دالان تو در تویی شده ام!!!
هر لحظه به زخم هایم دست می کشم از همان ها که روح آدم را مثل خوره می خورد و بدبختی آدمیزاد غم پرست آن است که خو میگیرد، د ر این زمانها به خودم امیدواری مید هم که خوب خواهم شد د رد بی درمان که نیستند...
با آنها حرف میزنم : شما یادگار لحظات به گل نشسته من هستید. لحظات سوخته ، باخته....بگذریم.
هر چه باشید خوب خواهید شد حتی اگر نتوانم مرهمتان را پیدا کنم زمان کمک خواهد کرد و روزی شما نیز مرا ترک خواهید کرد....نمی دانم چه می گویم، چرندیات یک ذهن بی سامان...ولی دوست دارم بگویم....زخم های دوران دلتنگیم...دلم برایتان تنگ میشود.
صادق هدایت میگوید: نمی توان همه چیز را گفت گاهی فکر می کنید اگر بگویید به شما میخندند....و این اوج بدبختی انسان است...
نخواستم...یادگاری هایت ا رزانی خودت....