گذشته یعنی آنچه نیست اما روزی بود. گذشته یعنی یادگاری ، یعنی آنچه هست از کسی یا چیزی که نیست اما... روزی بود.
گذشته یعنی روزهایی که خیلی کوچک بودی یعنی روز های اوج تو و بعد ... افتادن. قانون فواره.
چرا؟
سئوال بزرگ آفرینش انسان؟؟؟؟چرا باید بیفتد آنکه یا آنچه د ر بالاست؟؟؟ جاذبه ؟؟؟!!!!!
آیا صرف آنکه ممکن است فراموش کند آفریده شده و نباید خداوندش را فراموش کند؟؟؟بگذارید یک چیزی را بگویم.
در همین ابتدا اعتراف میکنم.
من با صدای بلند اعتراف می کنم : من مخلوقٍ خالق بزرگی هستم که یکی یکدانه است . تنها او را عاشقانه می پرستم. من بسیار کوچکم . او بسیار بزرگ. من ناتوانم و او بسیار توانا. من هرگز فراموش نمی کنم. من فرامو ش نمی کنم....
من هرگز نمی خواهم با قانون فواره امتحان شوم. تحمل افتادن از ارتفاع ،جانی تازه می خواهد و من آن را ندارم...
خدای یکی یکدانه ام !
امکان دیدن خودم را از خودم نگیر!!!!
تمام آنچه در ذهن ناقص مخلوق می گذ رد یادگاری از گذشته و برای آینده ای مبهم است.
د قیقا نمی دانم چه می گویم فقط کلمات موهومی که در ذ هنم می گذ رد حتی قانونهای متضاد را می نویسم پس فقط بخوان!!!
همیشه همه چیز آنطور که ما می خواهیم پیش نمی رود ،گاهی بین احساسات آدمیزاد یک نقطه مانع است، گاهی در افکار پوچ یک فکر پر کنتراست را بر هم میزند.
گاهی در مسیر زند گی ،یک انسان تمام تو را بر هم میزند و ...دیگر هیچ.
تضاد همیشه جذابیت لحظه را به تو می بخشد و به تو می فهماند آنچه اکنون وجود دارد آنقدر مهم و با ارزش است که یک نیروی مقاومت مانع بروز می شود.
بالاخره با این مقاومت ها می فهمم که وجود دارم و زاده توهمات دنیایم نیستم .
گاهی...لعنت بر این گاهی ها که اگر خوشی باشند کم هستند و اگر ناخوشی کمشان هم عذاب مضاعف است.
وجود دارم و میدانم. خدا را شکر. همین یک چیز را باور دارم.اما اینکه چه احساسی دارم چگونه ام یا هزار سوال درد بی درمان دیگر ، نمی دانم. احساس می کنم وجودم مثل یک د فتر هزار برگ شده ،لایه لایه، من کدامین لایه جا خوش کرده ام؟ عجب دالان تو در تویی شده ام!!!
هر لحظه به زخم هایم دست می کشم از همان ها که روح آدم را مثل خوره می خورد و بدبختی آدمیزاد غم پرست آن است که خو میگیرد، د ر این زمانها به خودم امیدواری مید هم که خوب خواهم شد د رد بی درمان که نیستند...
با آنها حرف میزنم : شما یادگار لحظات به گل نشسته من هستید. لحظات سوخته ، باخته....بگذریم.
هر چه باشید خوب خواهید شد حتی اگر نتوانم مرهمتان را پیدا کنم زمان کمک خواهد کرد و روزی شما نیز مرا ترک خواهید کرد....نمی دانم چه می گویم، چرندیات یک ذهن بی سامان...ولی دوست دارم بگویم....زخم های دوران دلتنگیم...دلم برایتان تنگ میشود.
صادق هدایت میگوید: نمی توان همه چیز را گفت گاهی فکر می کنید اگر بگویید به شما میخندند....و این اوج بدبختی انسان است...
نخواستم...یادگاری هایت ا رزانی خودت....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:1 توسط مخلوق
|

نمي دانم چقدر است كه در خيال قدم ميزنم .تنها دلخوشي ام شده است. كش مي آيد و من لذت مي برم. مثل سيگار كه زمان را كش ميدهد...اين متبرك ملعون.....مثل قهوه كه بويش نويسندگان روشنفكر را به يادم ميآورد و تيك تاك ساعتها يشان را....
خيال ...خيال....خيال...تو ...من....سكوت....خدا...خدا...خدا....و .....اشك هايي كه مقدسند برايم.تنها براي من .كه اگر ارزشي براي آن ديگري ميداشتند لحظه هايم دمخور سكوت نبودند.
بار ها در خيالم تو را مي كشم و مشت مشت خاك را در حلقوم ضجه هايم فرو ميكنم . مي گويند خاك سرد مي كند....خاك هم از پس من بر نيامد.....
بار ها مرده ام و آن حركت سر معروف را پس از شنيدن خبر از تو ديده ام كه ....مهم نيست..يا ...حيف بود.
حيف...براي چه؟براي آنكه لحظات بدون تو را هيچ كس بهتر از من حجي نمي كند.
براي آنكه هيچ كس براي نبودنت سوگواري نمي كند...براي آنكه هيچ كس جز من وارث خيال تو نيست....براي تمامي اين مزخرفات و اراجيف روشنفكرانه عصر ارابه اي من حيف هستم و ميدانم كه....واقعاً حيف....
ديروزها فكر ميكردم كه من بر چه سوگوارم؟ كدام را از دست داده ام؟ كدام مهم را؟ كدام جزء زندگي مضحك مي تواند آنقدر مهم باشد...كدامش؟
من....من....من....و اين تنها بخش مهم زندگي من است. من ، اين من ديوانه را از دست داده ام.من خودم را در يك داستان عاطفي مضحك ماندگار از دست دادم.من ، خودم را ندارم. خودم را.
من سوگوار اينم.
كجايم؟نمي دانم.
كجا رفتم؟ نمي دانم.
نيستم.
برايم منفور شده است تكرار لحظات.من آينده ام را مي دانم.تمامي لحظاتش را.
خوردن+ خوابيدن+كار كردن+ بدون هيچ حسي = گاو شايد هم با پله اي تنزل الاغ....!!!!
از خودم بابت اين تجزيه زيبا تشكر ميكنم....
كاش پيدا شوم .شايد بدانم احساسم را كجاي اين تكرار ها گم كردم...شايد.
حالم خوش نيست....
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط مخلوق
|

میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآيد.
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:9 توسط مخلوق
|
پروانه من در دام عنکبوتی اسیر است که سیر است
نه یارای پرواز دارد
نه می تواند بمیرد (دانته)
زندگی من یک وهم است و لا غیر. امروز می خونیم که شاید فردا ها بیشتر بدونیم تا بسازیم رویای کودکی را.
ترجیح میدم رویاهای کودکیمو با احمقانه ترین شیوه های قرن ۲۱ داغون نکنم. ما می تونیم تجسم کنیم تا خلق بشه. میگن.واقعاْ؟
پروژه قسمت و تقدیر کجاست؟ سهم ما دست کیه؟ من؟تقدیر؟کائنات؟
زندگی همش یک توهمه. همین. و توهم تجسم نیست. تجسم آس زندگی نیست. شایدم باشه.
من قاطی کردم. یکی بهم بگه سهم ما دست کیه؟ کی رج رج زندگی رو می بافه؟ نگید خودمون؟ که اگه اینجوری بود ته ته وجود آدمی بازنده بودن وول نمی خورد. که هر از گاه بیاد بالا و زندگی رو به گند بکشه و بشه که تو هر روز آرزوهاتو عق بزنی!!!
و من هر روز با خودم تکرار می کنم کجا رویاهامو بسازم که دیگه بهم نگن احمق!!!
رویاها وقتی ظاهر می شن ماهیت وجود آدمی رو به طرز بی رحمانه ای نشون میدن... بعد از اون تو ممکنه یه فیلسوف باشی یا یه آشپز یا یه نقاش.شایدم یه احمق.
و من ترجیح میدم یه احمق فرض بشم وقتی که آرزوی من تبلور پیدا می کنه و اون پریدن از بلندترین نقطه به ناکجا آباد و در اوج پریدن فریاد بزنم زندگی مسخره ترین بازی آدمهاست. رهایش کنید.
بی شک زنده می مانم که نا کجا آباد را پایانی نیست.
زنده برای چه؟
برای شروع توهمی دیگر و خلق تجسمی در کودکی.
من می خواهم برگردم به کودکی. تا.... بستنی بخورم با لذت. و ساعتها به مورچه ها خیره شوم.
من می خواهم بر گردم به کودکی تا.... آسمان زیبا شود. و ابرها پنبه هایی که هیچوقت نتوانستم بچلانم.
من می خواهم بر گردم به کودکی تا.... اشتباه کنم و باز زنده بمانم و تنبیه من پشت دستی نازکی باشد از مادرم و او هیچوقت برای آنکه تنبیه شوم وجودش را دریغ نکند.
من می خواهم بر گردم به کودکی تا... خدا پیرمردی باشد با موهای بلند و سفید که مرا دوست دارد.
من می خواهم بر گردم به کودکی تا.... عاشق نشوم.
من می خواهم بر گردم به کودکی.

+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:17 توسط مخلوق
|

باز که اومدی تو خوابم!!!
من کی می تونم از دست تو نفس راحت بکشم؟ چند وقتی بود از دست تو و خیالت راحت بودم. نه تو فکرم بودی نه توی دلم. یه خاطره دور از یه سایه شایدم یه شبح.
آخه سایه مصداق بیرونی داره و شبح نداره. دوباره دیشب به خوابم اومدی. مثل همیشه توی خوابم هم غریبی میکردی.
باور کن بهت فکر نمی کردم. چی شد اومدی تو خوابم؟ تو به من فکر میکردی یا من به تو؟ دنیامون از هم دور شده .خیلی دور. توی عالم احساس با من غریبه بودی وای به حال این دنیاش که احساس شده حلقه گم شده داروین.
وقتی فکرت می آد سراغم فرار می کنم. وقتی دلم میگیره الکی می خندم. شایدم نخندم ولی لااقل به خاطر نبودنت گریه نمی کنم. ولی... بی خیال این دل که شده خرمن ملخ زده.
اگه حساب کنیم الان که ساعت ۱:۰۰ شب شده و ۵ شنبه حساب بشه به تولدت یه روز نا قابل مونده.
چقدر زود به آخر میرسیم. شاید اگه اینجوری فکر میکردیم می فهمیدیم که فاصله ۲ تا دل از فاصله مسافر و سراب هم دورتره و توی کل دنیا نمی تونی دورتر از این فاصله پیدا کنی ،اونوقت توی عمری که از عمر یه لاک پشت هم کمتره این همه فاصله.... خنده داره.
امروز یه کوچولو به خودم و این دلک آهنی اجازه دادم بهت فکر کنن. یه قلقلک کوچولو. توی عالم خیال آدما چقدر خوشگلن. چقدر خوبن. عالم خیال ، پناه تموم فراری های دنیوی.
تا حالا شده به خنده های خودت بخندی؟ یا از خودت بترسی؟ از بی احساس شدنت بترسی؟
از اینکه هیچی واست مهم نیست بترسی؟ تا حالا شده به وحشت ها بخندی؟یا از بیکاری حسی گریه کنی؟
اینو میگن عالم دیوونگی. من چرا از تو می پرسم؟!! تو که عاقلی. تو که هنوز مخیلت کار می کنه.تو که هنوز واسه کارات دنبال دلیلی. دنبال منطقی . ولی من چی؟ من همه این راهارو رفتم که دیوونه باشم.
دیوونه های دوست داشتنی که واقعیت آدما رو بهشون نشون میدن و آدما ازشون فرار میکنن. من همه راهایی که گفتم رفتم. دیوانه شدم. عاشق شدم. تو که عاشق نبودی!!!
بگذریم. خسته ام. خوابم می آد. دوست ندارم خوابت و ببینم.... !!!!(خدایا تو نشنیده بگیر)
این یه آهنگ خیلی خاص از عصاره که اگه تموم عمرم گوش کنم بازم کمه!
یه روزی این صفحاتو میخونی نمی دونم چه جوری ولی می خونی. امیدوارم .
کیه که آخر دیوونگیه واسه چشمات
کیه جز من که میمیره واسه لحن خنده هات
کی واست قصه میگه شبا که خوابت می آد
کیه که پا به پات می آد وقتی که بارون میگیره
کیه وقتی تشنته رو ابرا بلوا میکنه
اگه یه جرعه بخوای کویر و دریا میکنه
یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمیده
خودش میسوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم می آی تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره!!!
مچاله می شود عمر من
در سایه زلال فریادت
تو و چشمهای مبهوتت را
هر روز خمیازه می کشم.
شب به خیر!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:34 توسط مخلوق
|

هرگز فراموش نمي كنم چگونه شبهاي بي قراريم آرام آرام در خلوتت برايم اشك ريختي و در درگاه خدايمان برايم طلب آرامش مي كردي .
هرگز فراموش نمي كنم چگونه نا آرامي هايم را، بد بودن هايم را، نا مهرباني هايم را، بدون ذره اي كينه به دست فراموشي مي سپردي تنها با لبخندي محزون.
خدايم مرا نبخشد اگر روزي به عمد تو را آزردم.
خدايم مرا نبخشد اگر دلت را شكستم و صدايي نشنيدم.
خدايم مرا نبخشد اگر چشمت را تر كردم.
مادرم مادرم مادرم، مهربانم،تو رمز خوشبختي مني.مرا بيامرز تا خدايم مرا بيامرزد.
تمام خطوط ظريف كنار چشمهايت را كه عبور زمان ردي بر آنها به يادگار گذاشته است ستايش مي كنم.
در جاي جاي اين چهره ردي از اشك هاييست كه بر بالين ما ريختي تا در آرامش بمانيم. تا.... بمانيم.
در تمام لحظه هايم بزرگترين آرزويم بودن تو در كنارم است. هيچ ندارم به تو تقديم كنم تا بداني تا كجا تو را مي خواهم.
نمي دانم عشقت تا به كجا وسعت دارد .فقط بدان بودنت مرا آرزوست.
ازت ممنونم كه بعد از خدايم به من فرصت دادي تا در اين دنيا بمانم.
ازت ممنونم كه در تموم لحظه هايم با مني.
ازت ممنونم كه هميشه دوستم داشته اي.
همه روزها به تو تعلق دارد. تمام من از تو است. پس تمام روزهاي مادر بودن بر تو مبارك باشد.
دوستت دارم به وسعت روحي كه خداوند در وجودم به وديعه گذاشته است.
تمام دوستت دارم هاي دنيا براي تو مهربان عزيزم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:53 توسط مخلوق
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. روزها گذشت تا ما اومدیم. من بودم و تو بودی خدا بود.خوش بودیم و در اصل مطلب، حالمان خوش بود. فکر میکردیم تو قصه هاست زدن و شکستن و ندیدن.تا اینکه نوبتی هم که باشه نوبت روزگار رسید. اومد و اومد و خیلی آروم هم رفت.بعد از اون دیگه نه من بودم نه تو.فقط خدا بود. سخت گذشت.مثل مردن تدریجی. واسه من که با تو زنده می شدم بی تو بودن معنا نداشت.واسم هیچ خنده ای خنده نبود. دیگه گریه ام هم نمی گرفت. سر شده بودم.عین مرده ها از این ور به اون ور می رفتم و هیچی و هیچکس واسم مهم نبود. تا اینکه بعد از ۱ سال واسم پیغام دادی که سخت گذشته.گفته بودی هنوزم روزهای تولدم بیقراری تا اولی باشی که میگی :بچه، تولدت مبارک!!!ولی...ما عین دو تا خط موازی هستیم.
حالا این زخمی که ذره ذره آب شده بودم تا خشک بشه دوباره تازه شده بود. چه حالی داشتم نمی دونم. فقط توی خیابونا می چرخیدم ولی فکری نبود .مغزم توانش رو از دست داه بود. نمی دونم چی شد که دوباره واسم پیغام دادی.نمی دونم چرا از اینکه با خودم حرف بزنی فرار میکردی.نمی دونم چرا!!!
گفتی: دارم میرم دنبال زندگیم.تا ۲-۳ ماه دیگه زندگی مشترکی رو شروع میکنم.تو هم برو دنبال زندگیت.تمام. عین فیلم هندی ها شده بود که یه روز بهشون می خندیدیم.ولی این حقیقت بود.این حقیقت من بود و من لمسش میکردم.
دیگه نه گریه کردم نه غصه خوردم.لبخندی که بعد از ۱ سال روی لبهام اومد همراه با آرامشی خاص بهم گفت که هنوز زنده ام.
به بازی خندیدم که نه برنده داشت نه بازنده.فقط ما بزرگتر شدیم. بزرگ به اندازه ای که بدونم ۱جمله می تونه پایان یک احساس باشه.
واست آرزوی روزهای خوب می کنم. واست آرزوی آرامش می کنم.و ازت ممنونم که منو از برزخ در آوردی.
راست یا دروغ حرفت مهم نیست.مهم این بود که فهمیدم من دیگه اون آدم سابق نیستم.دیگه با این جملات از هم نمی پاشم.و تو چقدر کودکانه فریب می دهی.
رها هستم. رها تر از هر زمان دیگه ای. وقتی می فهمی گیرت کجا بوده و بازش می کنی خیالت راحت می شه.
من یک اشتباه کردم عزیز.میدونی چی بود؟ عاشق شدم ولی به اشتباه.شایدم این راهی بود که می بایست می رفتم تا خیلی چیزا یاد بگیرم.
بابت اینکه خداوند این موهبت رو نصیبم کرد تا این حس رو درک کنم شاکرم.ولی کاش جور دیگری بود.
همه می تونن عاشق بشن عاشق هر کی بخوان ولی اگه عشقشون یه جنس نباشه نباید منتظر پایان قشنگی باشن.
اینم تجربه ای بود.طولانی و پر بها.فقط بدون هیچ وقت لحظه آخر چیزی نگو.چون ممکنه تمام تندیس خیالی کسی رو که تنها چیزیه که واسش مونده بشکنی.اونوقت دیگه ازت یادگاری نداره که به یادت بمونه.
راستی ! می شه دیگه پیغامی نفرستی. چون ممکنه بعدش بشنوی: ببخشید شما؟
حالا دیگه منم و خدا یه عالمه دل خوش.
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من!!!!
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:47 توسط مخلوق
|
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:2 توسط مخلوق
|
نمیدانم برای چه از کی و کجای راه به من رسیدی
حال خوشی نداشتم به یاد دارم تمام لحظه هایش را ، تمام اشک هایم را، تمام له شدن هایم را.
صدایت کردم.حواست نبود.
دیروز یک مگس دیدم حال و روزش شبیه من بود !!
میدانی چرا؟ طفلک از شیشه بیرون نمی رفت، راه بلد نبود. ساعتی را وز وز میکرد و خود را به شیشه می کوبید. ناگهان شنیدمش. پنجره را برای مگس وزوزو باز کردم انگار میترسید باز به جای آنکه پرواز کند خود را با سر و صدا به شیشه می کوبید. در دل گفتم بیچاره راه را نشان دادم چرا خود را هلاک میکنی؟ دیدن دنیا از پشت شیشه که ارزش ندارد. پرواز کن. خنده ام گرفت احمق بود. به اندازه من.
مگس پرواز کرد و رفت ومن هنوز پشت پنجره منتظر یک روزنه ام. من از مگس هم کمترشده ام!!!!
دیدن دنیا بدون او .... مثل دیدن دنیا از پشت شیشه است.من یک روزنه می خواهم.نشانم بده.
حواست با من است؟ خدایا با تو هستم.من را بشنو. من تشنه شنیده شدن های خدا گونه ام.
دیر زمانی است من را نمی شنوی.دنیایت شلوغ است مگر نه.من کجای دنیای توام.مرا بشنو.
خواهش میکنم.
چند وقتی است که در لحظه هایم زنده می شود.با من زندگی می کند. حتی حالا.او هم می خواند تمام چرندیات ذهن گندیده ام را.
حضورش را حس می کنم.لمس می کنم تمام نفس هایش را. میگویند آنقدر توهم داری که احساست هم وهم زده است.
حس من دروغ می گوید؟به من؟
من این دروغ زیبا را می پرستم.
حالم خوش نیست.

+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:27 توسط مخلوق
|

خدایا تو قلب مرا می خری؟
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سر سری آمد و رفت
و لی هیچکس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس بجز او
کسی را نداریم.
(بر گرفته از کتاب روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس - عرفان نظر آهاری)
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:28 توسط مخلوق
|

خدایا
عظمتت رو جلال
امروزم گذشت و کسی ما رو نکشت.
ساعت ۱:۴۰ دقیقه شب.من دارم فکر میکنم وقتی توی این دنیا نتونی چیزی رو که می خوای با هزار و یک دلیل به دست بیاری به درد هیچی نمی خوری.
یکی به من بگه این جمله یعنی چی؟" مصلحت نیست تو کنار فلانی بمونی" این یعنی چی؟
یعنی اگه بمونم زجر کش میشم؟ من که الان روزی صد بار سگ کش میشم...
اسم شکایت رو هم میزارن ناشکری.آهای....
من اعتراض دارم
من به این حکم اعتراض دارم. من به حکم صبری که بریدن اعتراض دارم. من شاکی ام.متهمم. صاحب دم خود منم. چرا ؟ به کدوم جرم. اصلا بابا بیاید منو دار بزنید دوست دارم بد بخت بشم. این زندگی مسخره خودش چی هست که این همه داستان واسش ساختین!!!
دو روز زندگی میکنیم میمیریم دیگه!!! زجرش دیگه چیه؟
زندگی بالذاته زجر آور هست.دیگه اضافه کردنش .....
صبر هیزم زجره.
خسته ام. از همه چیز این زندگی.خسته ام
هیچ آرزویی نیست.همه با آتش صبر دود شدن.....
دنیا را بد ساختند؛
کسی را که دوست داری،دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
امّا کسی که تو دوستش داری و اوهم دوستت دارد
به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند.
واین رنج است
زندگی یعنی این. (دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:55 توسط مخلوق
|
كرگدنها هم عاشق ميشوند
كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدنها نميتوانند با كسي دوست بشوند .
دم جنبانك گفت : اما پشت تو ميخارد . لاي چينهاي پوستت پر از حشرههاي ريز است ، يكي بايد پشت تو را بخاراند . يكي بايد حشرههاي تو را بردارد .
كرگدن گفت : اما من نميتوانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است ، همه به من ميگن پوست كلفت .
دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط ميشود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .
دم جنبانك گفت : اينكه امكان ندارد ، همه قلب دارند .
كرگدن گفت : كو ؟كجاست؟ ، من كه قلب خودم را نميبينم .
دم جنبانك گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نميكني ، قلبت را نميبيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت : نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتماٌ يك قلب كلفت دارم .
دم جنبانك گفت : نه ، تو حتماٌ يك قلب نازك داري ، چون به جاي اينكه دم جنبانك را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گندهات و باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف ميزني .
كرگدن گفت : خوب ، اين يعني چي ؟دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگردن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه ميتواند دوست داشته باشد ، ميتواند عاشق بشود .
كرگدن گفت : اينها كه ميگويي يعني چي ؟
دم جنبانك گفت : يعني … بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ، بگذار …
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب ميگشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را بگويد .
اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را ميخاراند . داشت حشرههاي ريز لاي چينهاي پوستش را برميداشت .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش ميآيد . اما نميدانست از چي خوشش ميآيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اينكه من دلم ميخواهد تو روي پشت من بماني و مزاحمهاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟
دم جنبانك گفت : نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو كمك ميكنم و تو از اين كه نيازت برطرف ميشود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت ميكني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه دم جنبانك چه ميگويد .
روزها گذشت ، روزها ، هفتهها و ماهها و دم جنبانك هرروز پشتش را ميخاراند و هرروز حشرههاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش برميداشت و كرگدن هرروز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دمجنبانك گفت : به نظر تو اين موضوعي كه كرگدني از اينكه دم جنبانكي پشتش را ميخاراند و حشرههاي مزاحمش را ميخورد احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانك گفت : نه ، كافي نيست .
كرگدن گفت : درست است كافي نيست . چون من حس ميكنم چيزهاي ديگري را هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ، چرخي زد و آواز خواند جلوي چشمهاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد ، تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن ميخواست همينطور تماشا كند . كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست . اين دم جنبانك قشنگترين دم جنبانك دنيا و او خوشبختترين كرگدن روي زمين . وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد يك چيز نازك از چشمش افتاد . كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ، دم جنبانك ، عزيزم ، من قلبم را ديدم همان قلب نازكم را كه ميگفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چيكار كنم ؟
دم جنبانك برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .
كرگدن گفت : راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش ميكند ، قلبش از چشمش ميافتد ، يعني چه ؟
دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اينكه كرگدنها هم عاشق ميشوند .
كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟
دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشمهايش ميافتد .
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ، اما دوست داشت دم جنبانك باز هم حرف بزند . باز پرواز كند واو باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيافتد .
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همينطور از چشمهايش بريزد يك روز حتماٌ قلبش تمام ميشود . آنوقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلاٌ قلب نداشتم حالا كه دم جنبانك به من قلب داده ، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم .

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:47 توسط مخلوق
|

یکی بود یکی نبود
اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی اون که جز تو هیچکس و نداشت من بودم
یکی گفت یکی نگفت
اون که گفت تو بودی اون که جز تو به هیچکس دوستت دارم نگفت من بودم!!
من بودم!!!!

به ساعت نگاه میکنم حدود ۳ نصف شب است
چشم می بندم تا مبادا که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کشدار شبگردان خمیده
وخاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس!
از شوق به هوا می پرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبزی رودخانه از دور
برایم حل نشده است.
آری از شوق به هوا می پرم.
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام.
( زنده یاد پناهی)
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط مخلوق
|
غروب سنگینیه!
حس میکنم یه چیزی توی دلم جا خوش کرده و نمی خواد من بفهمم چیه؟ کجاست تا دکش کنم بره!!
یه چیزی که هر از گاه راه نفسمو میگیره!! می خواد خفم کنه. توی تمام لحظه هام با اون لطف مایه دردسرش تنهام نمیذاره.
وقتی نشستم و توی یه خلسه طولانی زل زدم به بخارهایی که از لیوان چای بلند میشن بازم همرامه.
خستم کرده این بغض مزمن. بغض همراه با انتظار !!! چه معجونی میشه!!!
نمی دونم خدای بهارنارنج چرا تحویلم نمی گیره. تا می آم یه کلمه از آرزوم بگم روشو می کنه یه سمت دیگه!!!
هر چی سعی کردم که به سکوت و تنهایی عادت کنم انگار بدتر شد.
تنهایی تنها چیزیه که انگار وظیفه داره با یادآوری .آدما رو زجر کش کنه!!
میدونی گاهی معنای کش اومدنو خوب می فهمم .وقتی که ساعتها در خلسه به صدای تیک تاک ساعت گوش میکنم.یه جورایی از کشتن زمان لذت میبرم.اینجوری از زندگی انتقام میگیرم.خودمو از همه چیز میگیرم. انتقام از دست دادن تموم حواسی که داشتم .تموم آرزوهایی که داشتم ....
دلم واسه دلم میسوزه .پر از خالیه!!!
دلم تنگه!!!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:32 توسط مخلوق
|

برای اینکه بگویی : سلام
باید که دلی مهیا و زلال و درست داشت
برای اینکه بگویید "بیایید برای دمی و درنگی با هم باشیم"
باید که سینه ای صاف و دستی پاک و روحی آبی داشت
برای اینکه بگوییم "دوست بداریم و دوستی کنیم"
باید که خود دوست
باید که خود عشق شد
برای آنکه بگویی هستی و باشی
باید که خود او باشی
ای عشق
ای دل دل شدن و نبودن
با ما یگانه باش!!
عزیز دل!!
در ممنوعیت تایید شده خدایم باز هم دزدانه خوابت را دیدم
تو در تمام رویاهایم دزدانه می آیی و می روی
و من دزدانه اشک می ریزم
کسی نمی فهمد
رد اشک هایم تنها بر جا می ماند!!
دیشب چیزی خوابم را آشفته می کرد
این بی انصافیست که خوابت را خط خطی ببینم
برای این خواب من بی رحمانه سوختن شمع ها را نظاره بوده ام
من سینه خیز تا رویای تو رفتم
و از پشت پرچین خیالم صد ها بار تو را دیدم
هنوز با تو خیال می کنم!!
فکر کنم این بی انصافان
دور رویایت سیم خار دار یا شبیه آن کشیده بودند
تو نمی دانستی؟
دوباره دلم زخمی شد!!!
دلم تنگ است!!!

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:13 توسط مخلوق
|