تبليغاتX
قلعه تلخ

سالها مي گذرد از آخرين باري كه با محبت به كسي فكر كردم....تقريباً ديگر تكرار نشد....تمام وقتها فكر مي كردم بدون كوچكترين احساسي....

روزهاي گذشته را برايتان تجزيه مي كنم....

حسم را زير و رو كردم....يك چيزي كم است...يا شايد اضافه است....يك چيز سر جايش نيست...حس بدي دارم...سالهاست اين حس را يدك مي كشم....مثل يك اختاپوس روي تمام  حواسم چنبره زده است....مي خواهم دوست بدارم نمي توانم، مي خواهم خوب بودن ها را باور داشته باشم....نمي توانم....

روزي يك احساس مجسم( يك نفر) پرسيد: مي داني در حال فراري؟؟؟ از چه؟؟؟

تمام روز فكر كردم....آنكه فرار مي كند از چيزي مي هراسد....پس من مي هراسم...مي ترسم....آنچه مرا آزار داده است ترس بوده است....ترس از تنهايي دوباره....ترس از شكسته شدن تكراري....ترس از نابودي....ترس  از دست دادن....بي نهايت از آن گريزانم.... گاهي فكر مي كنم رها شده ام از تعلقاتم....اما اين ترس به من می گوید: زهی خیال باطل ....

هنوز حس ديگري با من است كه آزار مضاعفم مي دهد....يك احساس لا ابالي....كينه...روز بروز بزرگتر مي شود....مثل يك خوره....تمام وجودم را هر روز مي خورد ...و روز ديگر دوباره از نو شروع مي كند...

كاش مي توانستم آنقدر بزرگ شوم تا بگذرم...از هر كسالتي كه تحمل كردم...از عفونتی که تمام مرا مسموم کرده است...از یک خماری دردناک که احساس های نابم را لگد کرده است....کاش می توانستم آنقدر مهربان شوم تا برای او که مرا درس عبرت سایرین ساخت گریه کنم....کاش می توانستم بگذرم تا از من بگذرند....

این است آنچه در روز هایم می گذرد....می خواهم برای روحم طلب آمرزش کنم تا آرام بگیرد....سرگردان شده ام در آرزوهای تلنبار شده ام....خدایم مرا بیامرز و بگذار تا بگذرم از این درد کهنه....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:14 توسط مخلوق |

 

 

به صلیب می کشم تمام خوبی ها را ،تمام خوبی کردن ها را ،تمام خوب بودن ها را..خسته ام از هر چه مرا بشکند...هزار هزار هزار تکه شده ام ...فکر هایم را بلند بلند می خوانم تا بدانند دیگر نمی خواهم خوب باشم...گناهوار شدن دنیایی دیگر است..هر چه هست دیگر نمی شکنم....فرار می کنم از تمام تیغ ها و تبر ها و تیشه ها ..ترک هایی که ریز ریز ریز تمامم می کنند....میخواهم در عین بد بودن تمام شوم تا طلبکار از دنیا نروم...تا آرزوهایم را به گور نبرم....جایم را تنگ می کنند.....

کوچه ای که اندر خم آن بودم طولانی شده است....می ایستم ..همین جا...مقصدی نیست...مقصد آنجاست که من می خواهم....می خواهم خلاف تمام اسلوب ها و آیین های مقدس دیگران زندگی کنم تا بشوم درس عبرت سایرین....غیر منصفانه است که بعد از این همه عمر کش آمده هنوز نمی دانم چه کاره ام؟؟؟

آدم های خوب !! اجازه بدهید مثل شما نباشم .با کمال احترام خود را از زمره شما خارج کرده و اعلام میدارم از این تاریخ از ادامه همکاری با شما معذورم....

به قول یک آدم خوب : "چقدر عمیق سطحی شده ای"....می خواهم سطح باشم تا سبک زندگی کنم...رسالتی ندارم.... فقط اجازه بدهید به اندازه سالهایی که در این زمین جا اشغال کرده ام بفهمم، به اندازه ساعت کند و مزمن زندگی در حال زوالم به آرزو های مزخرفم برسم....اجازه بدهید خودم باشم برای خودم...خودم فقط خودم.....اینجا و فقط همین حالا....

با احترام

مصلوب

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:51 توسط مخلوق |

 

                          

 

امروز صبح وقتی از خانه خارج شدم آبدزدکی دیدم که آب نمیدزدید آرام آرام راه میرفت بدون گناهی‌ کوچک....غروب برگشتم همان آبدزدک را دیدم چند قدم آنطرفترها که مورچگان این لاشخورهای مظلوم آنرا تکه تکه کرده بودند....دلم گرفت...برای دزدی که دزدی نمیکرد....ترسیدم از نکبت مرگ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:20 توسط مخلوق |

 

 

 

چه زود و چه بی خبر در اوج شگفتی پروازی را آغاز نمودند بی پایان...

کدامین کلام می تواند سینه سوخته مادری را التیام بخشد که سه فرزندش با هم کوچ را انتخاب می کنند و او می ماند و خاطرات...

کدامین کلام می تواند آرام سازد پدری را که در انتظار قهرمان دیدن پسر دردانه اش است...وای که هیچ دردی بالاتر از این نیست و هیچ مرهمی داغشان را سرد نمی کند....دلم داغ شده است و اشکم روان...

یادتان عزیز و روحتان جاودانه.....خدایتان بیامرزد....

برای آرامش روح جوانشان دعا کنیم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:40 توسط مخلوق |

 

تو توهمي، اين يك واقعيت است....!!!!

هزاران فرسخ را ره رفتن، در دايره زمان ميليون ها سال را دور زدن، تمام تمام ها را تسخير كردن، براي آنكه تو را به تو ثابت كند كافي نيست! اگر و تنها اگر ايمان به بودنت در قلبت صدايت نكند!!!

هر روز آينه را نگاه كردم ، روزي ۲۴ بار تكرار كردم " من هستم" "من واقعيت وجودي يك فكر هستم" بعد از بار ها و بارها و بارها و تمام زمان سپري شده ، من هنوز نمي دانم واقعيت چيست؟

واقعيت صدايي است كه محكم در گوشم مي پيچد " تو زاده توهمي"

من توهم هستم يا آنچه ميبينم؟!!!!

كاش توهم باشم يا آنچه مي بينم توهم باشد!! توهم قابليت تغيير پذيري دارد ولي آنچه سخت و غير قابل هضم است  " واقعيت " است.واقعيت بسيار بسيار گزنده تر و غير منصفانه تر از آنچيزي است كه بتوان پذيرفت. تمام آنان كه واقعيت ها را دانستند توان تحملش را نداشتند اين را اعتراف كردند و چه اعتراف شجاعانه اي بود آنچه مي گفتند!!!

خواننده سكوت من!

معجزات زندگي به گفته همسايه سكوتم! سهم دلهاي پاك است ! اما،....دل خوش كجاست؟ آنچه مسلم است داشتن معجزه بدون دل خوش مثل داشتن ليوان بدون آب است...حسرت آب....

برگشتم تا باز هم براي شما اعتراف كنم...بعد از اين همه روزه نوشتن،غرق زندگي شدن ، فراموش كردن يا سعي در فراموش كردن آنچه در من تكرار مي شود يا يا يا...

بعد از تمامي بند بازيها و مستي ها، بعد از تمام مثل همه شدن ها،بعد از همه مسموميت هايي كه براي همه آدمها  " آدمها" و نه انسان ها عادي بود، برگشتم تا بگويم  "من رسم زندگي كردن را نمي دانم" بعد از خيلي زمان ها فهميدم كه از زندگي نمي دانم حتي اندازه گاز زدن يك سيب آن هم با پوست!!!

اما آنچه دانستم اين است:

زندگي مثل همه بودن نيست و واقعيت الزاماً آنچه همه انجام ميدهند نيست، گاهي يك توهم اپيدمي مي شود....

 

اعتراف سرخ:

هواي زندگي هيچ بوئي ندارد

هيچ رنگي ندارد

هيچ صدايي نيست

مترسك كاغذي روياها را باد برد!!!

تو زاده توهمي! واقعيت اين است!!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:35 توسط مخلوق |

 

 

 

                          من برگشتم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:9 توسط مخلوق |

 

 

آمدم تا دیگر نیایم و برای آخرین بار بنویسم.شاید دیگر هرگز ننویسم...مزمن شده ام و دیگر کاری از دستم بر نمی آید...همه شما را که تمام داد زدنهایم را شنیدید و تنهاییم را دیدید دوست میدارم...تمام کسانی که دوستانم بودند و دیگر در کنارم نیستند....حرف زیادی ندارم برای گفتن...خداحافظی هرگز و هرگز تعارف بر نمی دارد....همه تان برایم خاطراتی هستید ماندگار و پرتقالی....

روز هایتان را دوست بدارید ، مراقب احساس نازتان باشید و دعایم کنید... خداحافظ...

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 14:52 توسط مخلوق |

 

 

اول صبح است ،اول روز و اول آنهمه ساعت و دقيقه. اول آنهمه فرصت براي بلعيدن زندگي .اول آنهمه زمان براي اثبات بودن و به درد ديگران خوردن. اول يك دوجين حرف زدن و خنديدن و ناراحت شدن هاي پياپي..اول بودن...و همچنان بلعيدن زندگي.

فكر ميكنم مسموم شده ام، هيچ گونه تمايلي براي بلعيدن زندگي ندارم .حس آنكه هر لحظه آن را عق بزنم آزارم ميدهد.پس مصلحت ايجاب مي كند آن را نخورم.

من زندگي را نمي بلعم  تنها تماشايش مي كنم شايد حس پير مسموميت دست از سرم بردارد...در حال حاضر تماشا كردن زندگي ، بي طرف بودن، ثابت و ساكن بودن ،بدون داشتن و گرفتن و دادن هر گونه پيغام انرژيكي براي من دلچسب تر است. مثل چاي خوردن...

هرگز منكر زيبايي و خوش طعم بودن زندگي نخواهم شد كه اگر اينگونه باشم به ذات پاك او بي معرفتي كرده ام، تنها  مي گويم: آن تكه از زندگي كه سهم من بوده است تاريخ مصرفش تمام شده بود و من آن را خوردم و از حيطه زندگي همراه با زنده بودن رانده شدم....

به مسموميتي عجيب و چسبناك دچار شده ام كه هيچ دارويي براي التيام آن پيدا نكردم و اگر بعضي چيز ها آن را آرام كرد موقت بود ..موقت يعني: ناپايدار، كوتاه مدت، بازي با احساس يعني حس ترس از دست دادن را هميشه داشتن.

در حال حاضر با آخرين توان عقربه زندگيم را ثابت نگه داشته ام تا حركت نكند .من ساكن شده ام يعني ترسو شده ام ، ترس از تغيير..نمي دانم چرا فكر مي كنم هر تغييري نتيجه اش آني كه من مي خواهم نيست پس ترجيح ميدهم فعلاً ساكن بمانم و ساكت... شايد هم نمانم نمي دانم....اين همان چيزيست كه از اول ها هم مي دانستم كه به نمي دانم هايم ايمان دارم...

خلاصه كنيم كلام را شايد بر دل نشيند:

روز بخير. من خوب هستم تنها يك سيب مسموم را گاز زدم و در حال حاضر همه توانم را عق زده ام...

اما...حالم خوب است!!!! و سعي دارم پس از گذران دوران نقاهت  زندگي ام را اهلي كنم!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:27 توسط مخلوق |

 

 

باز باران...باز باران مي آيد...باز باران مرا شست و نگاهم را و سايه ام را كه تا ديروز ها با من بود و ديگر نيست...

صداي باران...مرا آرام مي كند ....طوفان درونم را رام مي كند و به من مي گويد كه آفتابي در راه است و رنگين كماني كه در هر سني و هر مكاني ديدنش تو را به سر شوق مي آورد...يادت هست؟؟رنگين كمان را ديديم و خنديديم...باران شد....و من نا آرام...

صداي باران ...صداي خداست...گوش كني كلامش را ، آرام مي شوي... بي دريغ با تو حرف ميزند و تو با او مي باري....

باز باران مي بارد و من با او مي بارم...هيچ كس در كوچه نيست...باران تنهاست...و من هم...

تنهايي را لمس ميكنم در حضور خدا و...نمي ترسم...زماني مي گذرد كه من را به دست زندگي سپردم و ...هر چه بادا باد....

باز باران...و تو نيستي.چشمانم خيس خيس مي شود ...از باران است . شك نكن...به قول او كه ميگفت "هواي حوصله ابريست" .

من هنوز اينجا پشت اين پنجره كوچك فكر ميكنم كه اگر باران گريه اش بگيرد چه مي كند؟؟در قاموس او باريدن يعني بودن و...اگر باران گريه اش بگيرد وجودش را دريغ مي كند تا ما دلتنگش شويم و براي آمدنش دعا كنيم و او بيايد وبي دريغ ببارد....چقدر دلتنگت بودم باران...كاش باريدنم را ميديدي...!!!

باز باران...باز باران مي آيد...به او گوش مي كنم...و بعد...صداي باران نيست..صداي من است...صداي بارش من است....

باران نمي بارد...ساكت است ...به من نگاه مي كند...كه مي بارم..گوش ميدهد....و...نم نم...نم نم...

با من مي بارد...آفتاب خواهد آمد و رنگين كماني ديگر...و من تنها آن را خواهم ديد...

 

اگر يادتان بود و باران گرفت...

دعايي به حال بيابان كنيد...!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:59 توسط مخلوق |

 

 

در انقباض و انبساط خوابهایم گیر کرده ام . یک کابوس، یک رویا. خوابهایم مثل زندگیم پر از تناقض شده اند. وقتی بیدار می شوم نمی دانم خوشحال باشم از رویایی که دیده ام یا وحشتزده از کابوس چسبناکِ ممتد.

نمی دانم آن موقع که خوابم بیدارم یا آن موقع که بیدارم خواب؟؟چه کسی میداند مرز این دو را؟من هنوز نمی دانم!!!

راستی خبرتان دهم عجیب با تنهایی عیاق شده ام . من ،تنهایی، لیوان چای داغ ،قلم ویک دنیا دل تنگ!!

دوستان من در اتاق کوچکم !! مسالمت آمیز در یک اتاق زندگی می کنیم..هزینه زندگیمان بالا نیست

،در دنیای ما ارزانی رایج است...ارزان خرج می کنیم از وجودمان !!می بخشیم خود را به آن دیگری!!

از بحث بیراه شدم! مثل همیشه که به یکباره از دام به بام ،از بام به دام می روم...ذهن من است دیگر ! می بخشید به بزرگواری نظم وجودیتان!!

تمام امروز فکر می کردم من از کدامین ثانیه یا کدامین لحظه یا صحنه باید بدانم خوابم یا بیدار؟؟

به نتیجه ای نرسیدم .سیبی هم نبود که بر سرم بیفتد و من جواب را بفهمم...بی خیال شدم..

یک جمعه دیگر تمام شد و من هنوز...( یک نفس عمیق) ...هنوز هستم! به یاد دیگری!!!

جایی، جایی، جایی که نمی دانم کدامین خم، کدامین کوچه بود از ارابه زندگی به ناگهان پرت شدم ،جا ماندم با ساک دستیِ سهمِ من که پر بود از...بی خیال!!

... و دیگری با زندگی رفت.همه رفتند، و من اینجا برای آنها که نیستند دعا می کنم شاید ...شاید (سری به نشانه تأسف تکان دادن) و...باز هم بی خیالِ خیال نازش!!

 

شماهایی که با زندگی می روید... خدا به همراهتان!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:4 توسط مخلوق |

 

 

سلام. برای شما، عمیق به عمق سکوت روز های کشدارم. دلم برایتان تنگ بود. ملالی نبود جز کسالت روز های شبیه به هم مکرر!!

ملالی نبود جز نبودن فرضیه ای که به آن زندگی کردن می گویند و برایم ثابت نشده است .زنده ام.دستهایم ،پاهایم،چشمانم ، گوشهایم و زبانم  همچنان سخت کوشانه به فعالیت خود ادامه می دهند و من به شدت از آنها سپاسگذارم!!

عقلم هنوز هوشیاری اش را در مرحله قبل از احتزاز حفظ کرده است و همچنان در زیر علامت های سوال له می شود.. علامت های سوال هم تکراری شده اند، به قول پناهی مرحوم "سوال دارم...یک تریلی محال دارم...کفر نمی گم سوال دارم" ....سوال دارم....

دیروز ها فهمیدم که بر اثر زیاد زنده بودن شبیه همه شده ام ...می خندم...غذا می خورم...نفس می کشم...غیبت می کنم...منکر می شوم...دروغ می گویم ... و فکر نمی کنم ...خلاصه آنکه انسان هستم...اما...آدم نیستم ..از این بابت مایه شرمندگی شده ام...  عذر می خواهم... 

نمی دانم فرضیه زندگی کردن در چه زمانی اثبات خواهد شد و نمی دانم آن خدایی که در این نزدیکیست در این زمان پر از هیاهو سوال هایم را می شنود؟؟نشانه هایش هر از گاه مرا قلقلک می دهد...

باز هم دیروز ها فهمیدم که انسان مفیدی هستم رام، مطیع. تنها و تنها اگر نه نگویم..که اگر بگویم ...یاغی ،سرکش، بد دهن، گستاخ یا امثال اینها نامگذاری خواهم شد..

مصلوب به انواع صفت های رانده شده.

از شدت رنج روزمرگی مست شده ام..

گاهی خیال می کنم کسی مرا نمی خواهد( بخوانید به لحن کودکانه) خیالی نیست چون من هم کسی را نمی خواهم و در این صورت باز هم خیالی نیست( بخوانید به لحن لاله زار).

سکوت من پر از صدای سوال هاییست که بی جواب مانده اند و من به این سکوت دچارم!!

سکوت و تنهایی یک باتلاق بی معرفت است، هر چقدر دست و پایت را بیشتر تکان بدهی بیشتر فرو می روی .تنها باید صبور باشی ساکت باشی شاید کسی بگذرد..

و من تنها :

برای رفع کدورت روز های پاییزی ِ خمار، دعا می کنم..

برای آدم شدنِ بسیارم، دعا می کنم...

برای آنکه کسی را بخواهم دعا می کنم...

برای آنکه فرضیه زندگی کردن و نه زنده بودن در روز های اکنونم را قانون کنم ...دعا می کنم...

من دعا می کنم ..پس هستم...!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:33 توسط مخلوق |

 

 

 

 

روز های عجیبی می گذرد!!! انگار بر لبه تیغ ایمان از قبل به ارث برده ام مثل آماتور های بند باز لنگ لنگ می زنم ، مثل مستان بیخبر ، تلو تلو می خورم !!! یک مست بند باز....

ایمانم با قدم هایم غریبه شده است!!!

از روزهای خیلی قبل ، با دلم غریبه شده است، نه!!! با زبانم غریبه شده است!!!

من و ایمان و دل غریب!!!

غریبه شده ایم! دور شده ایم!!! مثل من و...رویا!!!

و این فاصله را فقط تنهایی ناخوانده ی بی توقع پر  می کرد!!!

جامه دان افکارم ،جامه دان هجرتم شد....

و ایمانم در یک صندوقچه ی به خاک مدفون شده در زیر زمین نا کجا آباد جا ماند....

تاز گی هایم فراموش شد، و من در اعماق تاریخ روز هایم گم شدم...شاید روزی پیدا شوم ..

تا آن روز ، اگر در بین راه مرا دیدید سلام من را به من ِ گم شده ام برسانید و من را از نگرانی نجات دهید!!!

خدایم همه شما را بیامرزد....

آمین!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:58 توسط مخلوق |

 

 

 

 

هر روز تعجب می کنم ! دوباره امروز که بیدار شدم تعجب کردم از یک فکر که مثل یک شربت  سرد ریخته شد داخل مغز داغ من. فکری سرد مغز من داغ ِ داغ.

روز های با هم بودن گذشت و تنهایی خوره وجود شد و بعد از آن یک خلسه ناب.

به ریتم نوار قلب توجه کن. یک ضربه کوچک یک خیز بلند یک افت بلند و بعد یک خلسه.یک یکنواختی عجیب.که اگر به تمثیل مرداب بماند و بماند می گندد و اگر دوباره بر گردد فاتحه قلب خوانده می شود که اگر دوباره برگردد باید بگویند به زندگی خوش آمدی ای بی خبر!!!

یعنی همه بودن و نبون  در صاف بودن همان خط خلاصه می شود حتی اگر باشی و یکنواخت باشی مثل آن است که اصلاْ نیستی و من چقدر سعی میکنم که باشم و باشم و باشم.

وقتی می گویند سلام می خندم و فکر میکنم چگونه می توانیم با هم باشیم وقتی فردا را نمی دانیم .باشیم در یک بودن غریب.وقتی می گویند خداحا فظ می خندم و فکر می کنم باز هم فراموش کردم که ماندنی نیست و من چه زود ساده میشوم.عجب زندگی پیچیده ای شده است هرچه بیشتر فکر می کنم سخت تر می فهمم.

باور دارم که هیچ چیز پایدار نیست همیشه این موضوع فراموش می شود و این ایراد بزرگ مغز من شده است.باید فکری بکنم قبل از آنکه دوباره فراموش کنم این سلام هم روزی روزگاری دستی به نشانه خاطره شدن برایم تکان میدهد!!!وقتی بچه بودیم رک و بی پروا بودیم چقدر دوست دارم آن همه بی پروایی را .جملاتمان با شکوه بود " میای با هم بازی کنیم ...با هم دوست بشیم؟..." میدانستیم که زندگی یک بازیست.

کاش بازگشتی هم داشتیم به آن روزها هر چند کوتاه .همان روزها که دوست میداشتیم بزرگ شویم و هرگز نمی دانستیم که بزرگ ها هم بزرگتر می شوند و همیشه دستی هست که گلوی آرزویمان را فشار دهد یا گردن رویایمان را بشکند....

بخوان ای تازه از راه رسیده! سلام  جدید روزهای من!

همیشه سلامهایی برای خداحافظی وجود دارند . من و تو این را خوب میدانیم پس هر روز برایت تکرار می کنم که من یک خداحافظی هستم تا فراموش نکنم .تا روزی که دستی برایم تکان دادی نشکنم و بدانم که نمی توانم به سایه ها تکیه کنم!!

پس امروز فقط امروز است و تو حالا!!  و من هر روز می گویم که شاید فردایی نباشد و تو نباشی و من دوباره تنها باشم و دوباره ها ی دوباره خلسه های طولانی را تماشا کنم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:2 توسط مخلوق |

                                                                                       

گذشته یعنی  آنچه نیست اما روزی بود. گذشته یعنی یادگاری ، یعنی آنچه هست از کسی یا چیزی که نیست اما... روزی بود.

گذشته یعنی روزهایی که خیلی کوچک بودی یعنی روز های اوج تو و بعد ... افتادن. قانون فواره.

چرا؟

سئوال بزرگ آفرینش انسان؟؟؟؟چرا باید بیفتد آنکه یا آنچه د ر بالاست؟؟؟ جاذبه ؟؟؟!!!!!

آیا    صرف آنکه ممکن است فراموش کند آفریده شده و نباید خداوندش را فراموش کند؟؟؟بگذارید یک چیزی را بگویم.

در همین ابتدا اعتراف میکنم.

من با صدای بلند اعتراف می کنم :   من مخلوقٍ خالق بزرگی هستم که یکی یکدانه است . تنها او را عاشقانه می پرستم. من بسیار کوچکم . او بسیار بزرگ. من ناتوانم و او بسیار توانا. من هرگز فراموش نمی کنم. من فرامو ش نمی کنم....

من هرگز نمی خواهم با قانون فواره امتحان شوم. تحمل افتادن از ارتفاع ،جانی تازه می خواهد  و من آن را ندارم...

خدای یکی یکدانه ام !

امکان دیدن خودم را از خودم نگیر!!!!

تمام آنچه در ذهن ناقص مخلوق  می گذ رد یادگاری از گذشته و برای آینده ای مبهم است.

د قیقا نمی دانم چه می گویم فقط کلمات موهومی که در ذ هنم می گذ رد حتی قانونهای متضاد را می نویسم پس فقط بخوان!!!

همیشه همه چیز آنطور که ما می خواهیم پیش نمی رود ،گاهی بین احساسات آدمیزاد یک نقطه مانع است، گاهی در افکار پوچ یک فکر پر کنتراست را بر هم میزند.

گاهی در مسیر زند گی ،یک انسان تمام تو را بر هم میزند و ...دیگر هیچ.

تضاد همیشه جذابیت لحظه را به تو می بخشد و به تو می فهماند آنچه اکنون وجود دارد آنقدر مهم و با ارزش است که یک نیروی مقاومت مانع بروز می شود.

بالاخره با این مقاومت ها می فهمم که وجود دارم و زاده توهمات دنیایم نیستم .

گاهی...لعنت بر این گاهی ها که اگر خوشی باشند کم هستند و اگر ناخوشی کمشان هم عذاب مضاعف است.

وجود دارم و میدانم. خدا را شکر. همین یک چیز را باور دارم.اما اینکه چه احساسی دارم چگونه ام یا هزار سوال درد بی درمان دیگر ، نمی دانم. احساس می کنم وجودم مثل یک د فتر هزار برگ شده ،لایه لایه، من کدامین لایه جا خوش کرده ام؟  عجب دالان تو در تویی شده ام!!!

هر لحظه به زخم هایم دست می کشم از همان ها که روح آدم را مثل خوره می خورد و بدبختی آدمیزاد غم پرست آن است که خو میگیرد، د ر این زمانها به خودم امیدواری مید هم که خوب خواهم شد د رد بی درمان که نیستند...

با آنها حرف میزنم : شما یادگار لحظات به گل نشسته من هستید. لحظات سوخته  ، باخته....بگذریم.

هر چه باشید خوب خواهید شد حتی اگر نتوانم مرهمتان را پیدا کنم زمان کمک خواهد کرد و روزی شما نیز مرا ترک خواهید کرد....نمی دانم چه می گویم، چرندیات یک ذهن بی سامان...ولی دوست دارم بگویم....زخم های دوران دلتنگیم...دلم برایتان تنگ میشود.

صادق هدایت میگوید:  نمی توان همه چیز را گفت گاهی فکر می کنید اگر بگویید به شما میخندند....و این اوج بدبختی انسان است...

 

نخواستم...یادگاری هایت  ا رزانی خودت....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:1 توسط مخلوق |

 

 

نمي دانم چقدر است كه در خيال قدم ميزنم .تنها دلخوشي ام شده است. كش مي آيد و من لذت مي برم. مثل سيگار كه زمان را كش ميدهد...اين متبرك ملعون.....مثل قهوه كه بويش نويسندگان روشنفكر را به يادم ميآورد و تيك تاك ساعتها يشان را....

خيال ...خيال....خيال...تو ...من....سكوت....خدا...خدا...خدا....و .....اشك هايي كه مقدسند برايم.تنها براي من .كه اگر ارزشي براي آن ديگري ميداشتند لحظه هايم دمخور سكوت نبودند.

بار ها در خيالم تو را مي كشم و مشت مشت خاك را در حلقوم ضجه هايم فرو ميكنم . مي گويند خاك سرد مي كند....خاك هم از پس من بر نيامد.....

بار ها مرده ام و آن حركت سر معروف را پس از شنيدن خبر از تو ديده ام كه ....مهم نيست..يا ...حيف بود.

حيف...براي چه؟براي آنكه لحظات بدون تو را هيچ كس بهتر از من حجي نمي كند.

براي آنكه هيچ كس براي نبودنت سوگواري نمي كند...براي آنكه هيچ كس جز من وارث خيال تو نيست....براي تمامي اين مزخرفات و اراجيف روشنفكرانه عصر ارابه اي من حيف هستم و ميدانم كه....واقعاً حيف....

ديروزها فكر ميكردم كه من بر چه سوگوارم؟ كدام را از دست داده ام؟ كدام مهم را؟ كدام جزء زندگي مضحك مي تواند آنقدر مهم باشد...كدامش؟

من....من....من....و اين تنها بخش مهم زندگي من است. من ، اين من ديوانه را از دست داده ام.من خودم را در يك داستان عاطفي مضحك ماندگار از دست دادم.من ، خودم را ندارم. خودم را.

من سوگوار اينم.

كجايم؟نمي دانم.

كجا رفتم؟ نمي دانم.

نيستم.

برايم منفور شده است تكرار لحظات.من آينده ام را مي دانم.تمامي لحظاتش را.

خوردن+ خوابيدن+كار كردن+ بدون هيچ حسي = گاو شايد هم با پله اي تنزل الاغ....!!!!

از خودم بابت اين تجزيه زيبا تشكر ميكنم....

كاش پيدا شوم .شايد بدانم احساسم را كجاي اين تكرار ها گم كردم...شايد.

حالم خوش نيست....

                                                              

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط مخلوق |